تبليغاتX
تــــأمــــــــــــــــــــــــــــل

تــــأمــــــــــــــــــــــــــــل

ندانم ها و هیچ

دوبیتی

پدر رفتی تفنگت را نبردی
غرور و نام و ننگت را نبردی
دو پا دادم مرا چیزی ندادند
به جای خویش لنگت را نبردی
*
فدایی بمب هایت را رها کن
کری بگذار گوش سوی صدا کن
ببین می گوید این ترسیده کودک
مکش ما را اینم بهر خدا کن
*
همیشه این کلاغ خسته ام من
دو بال دارم ولی پا بسته ام من
زنم پرپر درون این قفس تنگ
بخواب بینم همیشه رسته ام من
*
تو که رفتی هنوز در باز مانده
امید خسته از پرواز مانده
به دنبالت نیایم پا ندارم
شکسته در گلو آواز مانده
*
عزیزم عاشقم استی چه حاصل
به چشمانم تو دل بستی چه حاصل
امیدی داری از تابوت بسته
پر پرواز خود بستی چه حاصل
+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 9:26  توسط فرهاد زاهدی  | 

شایسته سالاری یا هزاره زدایی


در سالهای جاری که رقابت بر اشغال کردن چوکی ریاست جمهوری  سوزنده بود. آقای کرزی به رأی مردم هزاره زیاد چشم دوخته بود و بر همین اساس یکی از رهبران محلی هزاره ها(کریم خلیل) را که جایگاه سیاسی اش در میان  مردم هزاره تقریباً از دست رفته است، وظیفه سپرد که مردم هزاره را وادار به اهدای رأی به  حامد کرزی کند. اما این شخصیت سیاسی هزاره به نقاط مختلف هزارستان سفر کرد و با وعده هایی از آنها دعوت کرد تا به حامد کرزی رأی دهند. از سوی دیگر محمد محقق که زمانی از رهبران محبوب هزاره ها به شمار می رفت با حامد کرزی داخل مفاهمه شد و تمام هزارستان را برای کمپاین کرزی پیمود او نیز به مردم هزاره وعده داد که کرزی تعهد سپرده که پنج وزارت در تشکیل نظام به مردم هزاره دهد و دو ولسوالی پرنفوس هزاره نشین را به ولایت تبدیل کند. دست کوچی ها را از تجاوز به آخرین قطعه زمین های باقی مانده برای هزاره ها، کوتاه کند.

اما تا آنجایی که پیامد های انتخابات نشان می دهد مردم هزاره چندان به وعده های محمد محقق و کریم خلیلی اعتنا نکردند و بیشترین رأی از میان مردم هزاره به شخصیت سیاسی و معترض احساساتی رمضان بشر دوست داده شد. و این عمل از چشم حامد کرزی پوشیده نماند.

پس از آن در پر سازی چوکی های کابینه وزرای پیشنهادی هزاره برای چندمین بار از سوی مجلس ملی رد شد.  و شایسته سارلاری را بهانه قرار دادند.مجلسی ملی که نمایندگان آن از نهادهای مختلف اسلامی و چپی، هواداران برادران ناراضی( آنقدر ناراضی که بغییر از سربریدن مجازاتی برای مخالفانش مناسب نمی بینند.) و اقلیت های خلع سلاح شده، تشکیل شده است.

خوش باوری های هزاره ها و رهبر شان محمد محقق رفته رفته بر ملا شد، بهسود و  جاغوری هیچ وقت به ولایت تبدیل نشد، چوکی ها اختصاص داده شده به هزاره ها برای برادران ناراضی حامد کرزی در نظر گرفته شده، کوچی همچنان با پرچم امارت اسلامی طالبان بر هزارستان تاخت. اکنون علاوه بر مشکلات ذکر شده فرا راه هزاره ها دامنه ی نا امنی به نقاط هزاره نشین کشیده می شود. مکاتبی که در عصر تسلط امارت اسلامی طالبان و القاعده باز بود به آتش کشیده می شود.

اکنون باید مردم هزاره باید به خوش باوری خویش و بی کاره بودن محمدکریم خلیلی در تشکیل قدرت و ساده انگاری محمد محقق اعتراف کنند و بدانند که از دوره توحش فاصله ی چندانی ندارند.

مردم هزاره هر که هستند چه ترک یا مغول تا هون های سفید و یا  پارتی های بازمانده از دست خشین تاریخ اما به عنوان یک مردم و قومی مورد تبعیض و زدایی قرار دارند. اکنون بر سر دو راهی قرار گرفته اند ناگزیر از آنند که یا به حذف و نابودی تن دهند و به قومیت و اتحاد قومی روی گردانند.

 افغانستان یک کشوری است که قریب سه صد سال را برای قوم زدایی و حذف اقیلت ها تربیه شده است. در این کشور در طول بیشتر از دو قرن خانواده های صاحب قدرت و حامیان قومی شان آنقدر تخم نفرت و انتقام کاشته اند که ترس آن را داشته باشند که هر آن عقده ها انفجار کند.

در افغانستان صاحب نظران میان تهی گوی، تحصیل کرده ها پرمدعا از دمکراسی، تساوی حقوق و بسا سکولاریزم دم می زنند و جایگاه آنرا در کشور ناله و فغان می جویند. افغانستان بستر بی حرمتی ها و توهین ها و سرکوب هاست. اما رهبرنماهای مثل محمد محقق و کریم خلیلی از اعتراف به آن خود داری دارند. من به عنوان یک شهروند بی جا شده و آواره ی بی سرنوشت از رد شدن وزرای هزاره در کابینه ی آلوده کرزی چندان گله مند نیستم، بلکه از حذف یک ملت و عدم اعتمادم بر دولت فاسد کرزی متنفرم آیا مردم نمی بینند که در افغانستان چه می  گذرد آیا تا هنوز انورحق احدی و یارانش را مردم و ملت افغانستان نشناخته اند، مردم مگر کودن اند که نفهمند هزاره های خوش باور چگونه کوبیده می شوند. دیروز به بهانه اینکه اصلحه گرفته اند در هم کوبیده می شد. مردم تاهنوز تیرباران کردن جوالی ها را به یاد دارند، دیروز کسی باور نمی کرد که هزاره بتواند از خود دفاع کند وقتی زورگویان عاملان تبعیض و تجاوز دیدند که هزاره از خود دفاع می تواند، او را مُهر آشوب گر محارب و جنگ طلب زدند.

امروز طالب می جنگد و با القاب برادر ناراضی، بردران معترض ستایش می شوند ولی هزاره ها اولین و آخرین قربانی برای افغانستان اند، باید از تشکیل قدرت به دور بماند و مورد قوم زدایی قرار گیرند، من با محیط دانشگاهی کابل آشنایی دارم و می دانم که تحصیل کرده های هزاره چقدر خوش باور تر از مردم ساده به بحث در مورد ایزم ها می پردازد و بعضی از آنها حتا تحت تأثیر محیط و فضای حاکم به مردم هزاره مشوره ی سازش با سرنوشت را می دهد مانند خبرنگاری که با آب وتاب از سفرش به بهسود حکایت می کردو و خود شاهد بر صحنه معرفی کرد و به مردم هزاره توصیه می کرد اگر کوچی یا طالب زور گفت، بگذر چون بزرگترین هدیه گذشت است.

من هیچ زمانی از هزاره ها دفاع نمی کنم بلکه از انسانیت حرف می زنم از انسانهای که به جرم هزاره بودن باید توهین شوند، حذف شوند ویا به گفته بردران ناراضی ولینعمت خلیلی

" هزاره ها باید به گورستان بروند..."

این است سرنوشت مردم خوش باور که ختا "کیپ چوب" پشت دروازه ی شانرا به دولت آلوده و کوک داده ی شده ی کرزی سپردند.

باید از انسانیت، از آزادی و حق زیستن گفت و فریاد کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 9:4  توسط فرهاد زاهدی  | 

سه دوبیتی

دوستان سلام

از خالی گذاشتن صفحه ملالت بار شدم  و سه دوبیتی نمایی گذاشتم که امید اقبال لطف نقد و نظر شما عزیزان فرزانه را بیابد.

یک

نه گرگم من نه روباهم نه زاغم

فقط پنهان گر این زشت داغم

تو که سبز بهاری چشم بد دور

خزان را چه؟ نشان ده راه باغم

دو

چرا پنهان کنم زشتی چه حاصل

به سنگینی فرو مرده است این دل

اگر من زنده ام خشک خزانم

گرنگ است بر تنم زشت حمایل

سه

مرا خواندی سگ تر خوب نگفتی

و یاخوک و یا خر خوب نگفتی

زبان بسته کجا دارد صفاتم

دروغ گفتی سراسر خوب نگفتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 3:50  توسط فرهاد زاهدی  | 

هذیان و بامداد نوروز، در پسا شام خونین افق...

نوشته: رازفر هیپتالی

با آمدن نوروز امید هایی که بیشتر زمان بهانه ای برای ابراز وجود و شکوفه دادن ندارند، چون پرندگان مانده در قفس در تب و تاب می افتند....

 امید به خانه دل های هر سینه راه می یابد و نوید و مژدگانی را سوغات ساخته از چهار چوب دنده ها برای سینه، خانه ای، قصری و فضای رنگین و زیبا می سازد که توسط گل های گوناگون بهاری رنگ آمیزی می شود.

این بار هم امید با آمدن نوروز در سینه و قلب خانواده ای راه می یابد که بزرگان با کار و دست فروشی و کودکان با جان کندن بروی تار و پود قالی تحفه و جامه و میوه ی نوروزی را فراهم می سازند...

امید چون کودکی ناز فرود آمده از آغوش مادرش بهار، دروازه خانه ی این خانواده را تک تک می زند، دروازه با خوشرویی بزرگان و کودکان بروی امید باز می شود و امید با خنده ها و خوش خبری هایی در این خانواده دست به دست می شود:

" صبا بخیر نوروزه..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 20:49  توسط فرهاد زاهدی  | 

زن موجود فروتر یا موجودی میان انسان و اشیاء

نویسنده: رازفر هیپتالی

چرا زن؟  و چرا روز زن را گرامی بداریم؟!

زن کی ست؟:  زن موجودی ست که در دنیای مرد سالار و  در دنیایی که اخلاق جنسی مرد او را در زندان محرومیت های خویش قرار داده ست جنس مخالف مرد است.  زن موجودی ست که حتا روشن ذهن ترین مرد هم در ته دل او را فروتر از خویش می داند.      آزادی زن یکی شگفت ترین بحث های جلسه پر کن تاریخ است.

در رابطه با زن باید رُک و بی پرده گفت که وقتی کلمه ی انسان به گوش می خورد شکل مرد در اذهان تداعی می گردد زیرا همیشه انسان مساوی به مرد است؟!

اما وقتی سخن از زن به میان می آید ذهن به این نکته می رسد:  زن + دو = انسان و یا انسان منفی دو مساوی به زن!... پس این دو نکته چیزی ست که هیچ وقت برای زن دست یافتنی نیست. زیرا آن دو صفت هایی ذاتی ست که از ازل تا ابد در وجود مرد نهفته ست....شاید یکی از این دو صفت ذاتی نرینگی باشد چون مرد نرینه است پس نسبت به مادینه برتری و مزیت دارد و ممکن این را یک اصل طبیعی بدانیم.( در حالیکه در طبیعت جنس مادینه مصدر باروری ست. پس اگر وجود زن مایه باروری، برکت و خیر است. چرا زن را فروتر بخوانیم... و فرمانبری و اطاعت محض را وظیفه ی زن بدانیم...)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 4:39  توسط فرهاد زاهدی  | 

مسیح مصلوب

 

این جا جلجتا ست غرب کابل. مسیح در این جا غروب می کند. مسیح این بار فرزند بوداست. بودای مثله شده. مسیح مأمور است که سرهای بریده را حیات بخشد و پستان های بریده را تن دهد. دستان بریده را وصل کند. جن زده ها را آزاد کند...

این بار آمدن مسیح در هیچ کتاب مقدسی پیشگویی نشده است. این بار مسیح برای کم کردن بار ریسمان به دوشان می آید. این بار برای نجات قومی می آید که تنها یک چهارم از کل آن  باقی مانده است. این بار مسیح می داند که برای سیلی خوردن گونه دیگرش را آماده نسازد بلکه دست او را بگیرد این است جرم او... مسیح می داند که برای از بین بردن جراحت در حال پیش رفت دست را قطع باید کرد دستی که برای تن مصیبت در پی دارد.

این بار مسیح را تا دروازه ی اورشلیم یهودا همراهی می کند. این بار یهودا تنها خیانت نمی کند، بلکه مریم را در افشار سر می برد. این بار مسیح مرگ مادر را می بیند. سربریده اش را...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 11:5  توسط فرهاد زاهدی  | 

قهرمان بزرگ فاتح افشار

قهرمانی سابقه بسیار طولانی تاریخی دارد. یکی از این قهرمانی ها فتح افشار در کابل است. در این جنگ قهرمان فرمان تسخیر افشار را می دهد. فرمان قتل کودک و زن پیران را. فرمان سربریدن سینه دریدن تجاوز و به اسارت بردن دختران و زنان نمی دانم فرمانداهان آن جنگ برزگ چگونه در چوکی های دولت کرزی بی بیم به سر می برند و به ریش پدر مردم کابل می خندند. و فرمانده ی کل این جنگ و یورش قهرمان جاوید افغانستان و جهان است و سالانه از رسانه ها و پوستر ها و روزنامه به یاد بود قهرمانی هایش مقالات و گزارش ها نشر می شود. کسانی که خود را وارث قربانیان افشار می دانند در محفل یاد بود آن قهرمان فعالانه شرکت می کنند و در کنار عاملین آن جنایت بزرگ برای مرگ قهرمان بزرگ اشک می ریزند و برای قهرمانی هایش کف زنان دعای خیر می کنند.

به تو ای فاتح بزرگ استار بزرگ دانشگاه کابل. شاگردانی که ترییه کردی همان کردند که خواست استاد بود تو ثقافت وحشت و خشونت و یزید مسلکی و هیتلر تباری را درس گفتی ای خفاش بنازم به شکوه انبوه ریشت که در سایه ی هزارن کودک یتیم هزاران دختر بی حرمت و هزاران طفل بی مادر و هزاران زن بی شوهر و هزاران خانه ویرانه شد .ای آنکه در دوستی با آن جانی دیگر که قهرمانش ساخته اید گلو پاره نموده افتخار می کنی. من حیران شدم در دور انتخابات چگونه عکس هایی از قهرمانی هایت در افشار را به نمایش نگذاشتی. چرا بر سر چهار راه ها در زیر ریش انبوهت عکس دختران پستان بریده را که عریان در کوچه های افشار انداخته بودی نمایش ندادی.

اکنون ای قهرمان زنده که در روز یاد بود قهرمان شهید رهبر نستوه شهید راه آزادی و صلح در راد مرد زنده یاد کشور کسی که فتح افشار نقطه ی اوج غزوه هایش بود. گلو پاره می کنی و امرور با حق کشی هایت با زیر پا گذاشتن حقوق انسانی و به فساد کشاندن شهر چون لاشخوری مرده ی قهربانیان افشار را که زخیره نموده ای در کنار کرزی نوش جان می نمایی.

ای قهرمان جنگ نابرابر علیه افشار بی دفاع آیا زمانی که از غرب کابل با موترهای آخرین سیستم و ضد گلوله ات از بازار افشار به طرف قصرهای شدادی ات می روی نظر مغورانه ای به جنازه ی افشار نمی اندازی به میدان نینوای کابل.

آنجایی که در مقابل تو زنان و کودکان قرار داشتند. تو می خواستی مزاری و هزاره های ملحد را گوشمالی دهی ولی چرا کودکان و زنان را کشتی. چرا به زنان بی گناه امت محمد تجاوز کردی. چرا زنان را پستان بریدی سر بریدی ای شریک غزوه با قهرمان جاوید ناجی ملت افغانستان چگونه نمی شرمی

اوه ببخش مرا. شرم امثال تو  از ناداری سرمایه های به یغما برده است نه قتل و کشتن و غارت.

ای قهرمان برزگ تاریخ.  ای کسی که امروز کابل با عکس های تو مزین است. بنازم قواره ی جاودانه ات را ای کسی که از جابلقا تا جابلسا نامت ورد زبان راد مردان است. اوج شهامت و قهرمانی ات فتح افشار است. افشار بی دفاع افشاری که کوهش را از خاینان به مزاری خریده بودی و کودکان و زنان و پیران در مقابل قهرمانانت تو بود مردانی را که سالهای در کوهستانها تمرین جنگ داده بودی و روس و آمریکا از هیبت سربازانت به لرزه می افتادند به جنگ کودک و پیر زن و دختران بی پناه فرستادی تا زنده ها را سر ببرند و به زنان و دختران تجاوز کنند مردان را به تیر ببستند خانه ها را تاراج کنند. قبل از آنکه شما به شهر بهشت مراجعت فرمایید به دیدن میدان جنگ و قهرمانی هایت رفتم و دیدم چگونه خانه ها بی سقف بودند گویی هزاران سیل و طوفان را گزرانده است.

شما ای کسانی که در فتح افشار بی دفاع به قهرمانان یاری رساندید و امروز فرزندان تان سوار موتر های  آخرین سیستم از وجود مرده ی دختران تن فروش استفاده می کنند که  قربانی فقر و فساد حاصل از قهرمانی های شماست. آیا ذخیره های که از مردار کودکان و زنان افشار کرده اید ته نکشیده است. بلکه امروز هم دنیای غرب و شرق به وجود شما می بالند. اگر شما نباشید کرزی با که ایتلاف کند و از وجود با برکت چه کسی در غارت مردم استفاده برند.

شما ای وارثان کسی که برای مردم افشار زار می گریست و ناله می کرد و فریاد می کرد. جانش را در دفاع از آنها داد. امروز شما با استفاده از خون او به نان و نوا رسیده اید و در کنار جانیان آروغ می زنید.

اف بر شما ای ناقصان حقوق انسانها....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 8:51  توسط فرهاد زاهدی  | 

سلام سرخ

از خودم و بودنم شرمیدم و سرخ شدم 

به نا امیدی رسیدم و سرخ گریستم 

از اشک دامنم سرخ شد و شهیدم پنداشتند 

دامنم لکله دار شد 

سرخ  

سرخ دیدم و سرخ شنیدم و سرخ گفتم 

سلام

کاش اشکم بوی خون می داد و دود

سرنوشتم خالی می بود از وجود 

یا که سگ بودم یله ولگرد و ناز  

بر سرشتم آدمی می شد حسود 

هی بنی آدم من هم مثلاً آدمم ولی همیشه بیزار از بودن همیشه با خود از خود می نالیدم که روزی یکی از دوستان دیگران مرا دید و گفت:

"هی احمق با خود حرف نزن و گلایه نکن بیهوده خود را به دیوانگی زده ای، امروز دیوانگی بازار ندارد.

گفتم:

" فدایت شوم صاحب کمال جایی را نشانم ده که بتوانم بگویم و خود را خالی کنم." 

گفت ای احمق برو برای دیگران بگو تا دیگران راهت نشان دهند

گفتم ای دانا من نه نام می خواهم نه راه و نه نظر دیگران 

گفت ای احمق حماقت به چه قیمت به قیمت از خواب انداختن کوچه برو با دیگران بگو شاید صبور تر از کوچه باشند

هی خواننده ی عزیز اگر مایلی یاوه های مرا بخوانی تشویقم کن که آدم از آدمی افتاده با شما درد دل کند.


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 17:16  توسط فرهاد زاهدی  | 

راز فر را بشناسیم

برای آشنایی با رازفر می توانید این مصاحبه را بخوانید:

سوالگر: شما کی هستید و چه کاره اید؟

رازفر: من پیشیمانم و در حال غصه خوردنم 

سوالگر: می توانید خلاصه ی بیوگرافی تان را شرح دهید.

رازفر: من بیاد ندارم که کی به دنیا آمدم کوچک که بودم فکر می کردم دنیا یعنی مادر 

اکنون فکر می کنم مادرم با چه هدفی مرا بزرگ کرده و چرا من آنقدر از او دورم نه پیشش هستم و نه به لالایی هایش گوش می دهم. فکر می کنم میوه دل مادرم را کرم زده و گندیده است.

حالا بزرگ شده ام یعنی دگران می گویند بزرگ شده ام. من فرقی میان کوچکی و بزرگی خودم نمی بینم ...

سوالگر: ببخشید که حرف شما را می برم ولی از خط خارج شده اید و سخن بی ربط می گویید. می شود خلاصه از بیوگرافی تان را شرح دهید.

رازفر: هی ساده... گذشته، گذشته است. به هیچ نمی ارزد بگذار حد اقل درد دل کنم .

من بودم و هستم و خواهم بود. نمی دانم چگونه...

سوالگر: خوب من که چیزی از سخنان شما نفهمیدم شاید خواننده ها چیزی به دست شان بیاید.

در اخیر کدام گفتنی برای خواننده ها داشته باشید؟

رازفر: عزیزان من، هیچ وقت مانند من نباشید من لحظه ای را خوشم و امیدوار، لحظه ی دیگر غمگین و نا امید 

زندگی من در این بهشت و جهنم لحظه ها می گذرد شما کدام فکر به حال لحظه هایتان کنید.

من هیچ وقت به خودم دروغ نمی گویم و در نتیجه همیشه با درد و رنج زندگی می کنم شما راست را از همه به جز از خودتان پنهان نکنید.

سوالگر: تشکر رازفر. آخرین سوال، از اینکه شما را  نمی توانیم ببنیم. می خواستم بپرسم ، شما زنید یا مرد

رازفر: ای ساده در بند چه مانده ای چی فایده از فمیدن جنس. من انسانم و به انسان نرسیده...

سوالگر: وقت من تمام است. از اینکه حاضر شدید به سوالات ما پاسخ دهید سپاس فراوان.

راز فر: من همیشه حاضرم زیرا حجمی ندارم و نه سمتی و نه نامی و نه در پله ای هستم شکر خدارا 

سوالگر: خدا حافظ

رازفر: زنده باشید  و زنده بمانید و زنده احساس شوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 17:3  توسط فرهاد زاهدی  | 

زندگی

زنده ام تا زندگی کنم 

زندگی می کنم تا زنده هستم 

آیا بار قضاوت ها کمرم نخواهد شکست؟


+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 8:47  توسط فرهاد زاهدی  |